فیلمنامه مستند داستانی حماسه خونین شهر

در دهی در یک نقطه از کویر کفه قطرو، جائی بین بردسیر و نیریز بودم که شنیدم جنگ شد. جیپ جنگی و کهنه خود را در باغی رها کردم و رفتم بسوی جنگ. از دزفول جنگ و حرف جنگ در همه جا بود. شهر در التهاب بود. جنگ بود.

در مینی بوسی که قرار بود مرا تا خرمشهر ببرد همه حرفها بر سر جنگ بود. مینی بوس بر سر سه راهی توقف کرد و جاده ای را که به طرف خرمشهر میرفت نشان داد و رفت. هنوز از جنگ ده روز هم نگذشته بود.

 

از طرف جاده خرمشهر خطی خسته و فرسوده  از زنان و کودکان و پیرمردان بر سر و پشت خود آنچه را که توانسته بودند بر دوش میکشیدند و از خرمشهر دور میشدند. صدای گلوله های توپ های خمسه خمسه از دور به گوش میرسید و از بالای خرمشهر دود بلند بود. سیم های برق فروریخته و ساختمان های تخریب شده در طول جاده به چشم میخورد. یک نفر بر ارتشی سوخته در کنار جاده افتاده بود. از پل خرمشهر گذشتم. پیدا کردن مسجد جامع کار سختی نبود. صدای دائم و همیشگی خمپاره ها که در نقاط مختلف شهر منفجر میشدند شنیده میشد و صدای رگبار های پراکنده.  دیوارها مخروبه، در خیابان ها کسی دیده نمیشود و جیپ های تویوتا با سرعت از هر طرفی در حرکت بودند.

از این لحظه تا تمام طول پایان و سقوط خرمشهر صدای خمپاره ها دائمی است. خیابان ها جنگ زده و خالی.

ازاولین روزهای شروع جنگ انها که مال و منال و توانائی داشتند خرمشهر را خالی کرده بودند. آنهائی که جائی را نداشتند پس از فشار جنگ و میزان تخریب و شهدای زیاد مجبور به ترک شهر شدند و روزی که من وارد خرمشهر شدم تنها  بقایای اندکی از مردم عادی شهر حضور داشتند، خرمشهر خونین شهر بود. نیروهای عراقی هرروز پیشروی تازه ای در محلات و خانه های شهر میکردند و هرروز تعداد بیشتری از بچه های شهر کشته و زخمی میشدند و هر روز با نرسیدن قوای کمکی بچه ها خسته تر و افسرده تر میشدند. انفجار دائم خمپاره ها شهر را تخریب میکرد. با تاریکی شب شهر هم در تاریکی فرو میرود اما صدای گهگاه خمپاره ها پایانی ندارد.

کار من در جبهه خونین شهر از مسجد ابوالفضل شروع شد. نه شهر را میشناختم و نه تفنگ داشتم و نه با تفنگ آشنائی و از آن گذشته در ان روزها به هر کسی تفنگ نمیدادند. تفنگ نبود. هنوز بچه های محلی هم انتظار میکشیدند و در میان رزمنده های شهر کم نبودند بچه هائی با تفنگ های برنو کهنه و قدیمی بر پشت.

کار اصلی در مسجد ابوالفضل تهیه غذا برای بچه های رزمنده شهر بود و باقیمانده مردمان اندکی که هنوز در شهر بودند و جائی را برای رفتن نداشتند. جوانانی  که در خانه های شهر به دشمن که در خانه های دیگر شهر کمین گرفته بود میجنگیدند و برای نهار به آشپزخانه ابوالفضل میامدند. آشپزخانه که در حیاط مسجد بر پا شده بود را پیرمردی از دزفول به نام حاجی صابونچی مدیریت میکرد.  آشپز اصلی کارمند سیاه چرده محلی و لاغر اندام سازمان آب بود که او را “آق غلومی- اقای غلامی”  صدا میزدند و قسمت تهیه و تدارک با تعدادی از دختران و زنان و پیرزنان بود که در میان آنها تعدای بچه های 5-6 ساله هم بودند. غالبا خانواده های شهید داده و از هم گسسته ای که جائی را برای رفتن نداشتند و یا اقوام و فامیلی که بتوانند نزد آنها بروند و یا انها که داوطلبانه مانده بودند تا کمک کنند. در میان مردان علاوه بر پیرمردان و نوسالان که اهل خرمشهر بودند عمده کارهای آشپزخانه بر عهده کسانی بود که بومی شهر نبودند و به همین دلیل به جای بودن در جبهه های جنگ رودررو در آشپزخانه مشغول به کار میشدند. داوطلب هائی که به امید جنگیدن امده بودند اما چون کسی را نمی شناختند و شهر را نمی شناختند و تفنگ نبود برای شروع به آشپزخانه می امدند. آشپزخانه مسجد ابوالفضل بعد از مسجد جامع تنها محل تجمع آدمهای باقیمانده در شهر بود. بعضی از داوطلب ها بعدا با بچه های شهر اشنا میشدند و تفنگی به دست می آوردند و به جنگ خانه به خانه با دشمن میرفتند، بعضی ها ناپدید میشدند و هرگز از آنها خبری نشد و بعضی ها زخمی و به بیمارستان ابادان منتقل شدند.  این گروه از داوطلبان که ده دوازده نفری میشدند و من هم جزو آنها شدم در گوشه ای از حیاط مسجد دائما مشغول به کاری بودند. در میان انها پیرمردی هم بود از اهالی بومی خرمشهر که او را با کیسه پلاستیکی در دست در عکس بالا در مقابل مسجد جامع میتوان دید. این عکس در همان روزها گرفته شده است. 

  روزها ی اول همیشه صحن و حیاط مسجد ابولفضل پر از جنب و جوش بود. یا گونی های سیب  زمینی جا به جا میشود، تانکر آب میامد، حیاط و صحن رفت و روب میشود، لاشه های بزرگ گوشت خورد میشد و همیشه همه در حال کارند. زن ها و پیرمرد ها و جوانها و صدای دائم خمپاره ها و آنها که نزدیکتر منفجر میشدند همه و بخصوص بچه ها را میترساند. هر از چند گاه صدائی جمعیت را به صلوات دعوت میکند.

با تاریکی شب شهر هم تاریک میشود. گروه داوطلبها مثل باقی مانده های رزمندگان شهر خسته در زیر زمین ساختمانی چند طبقه در حال ساخت با بتون ارمه که پناهگاه و محل خواب بود پناه میگیرند تا بخوابند و زنان و کودکان در شبستان مسجد ابوالفضل میمانند و این روزها و شبها تا سقوط خونین شهر ادامه دارد.

 شاید در تمام طول دوران جنگ در هیچ جبهه ای صحنه های جنگ خرمشهر تکرار نشد. جوانان شهر که حتی آموزش نظامی ندیده بودند در جنگی نابرابر از خاک خود دفاع میکردند و  گروهی از مردم شهر، زن و مرد، پیر و جوان و کودک، آنها که همه چیز خود را از دست داده بودن و انها که جائی را برای رفتن نداشتند، انها که از دورتر ها داوطلبانه خود را رسانده بودند تا کمک کنند و گروهی که بر حسب حادثه به خرمشهر آمده بودند و با شروع جنگ ماندند و شهید شدند، همه و همه تجلیات عارفانه مذهبی و مومنانه، عرق دفاع از خاک و ناموس و سادگی و اعتقادات انسانی، خرمشهر را صحنه یگانه ای میکند. آن جا که فاصله مرگ و زندگی بی معنا میشود.

همیشه دلم میخواست آنچه را که در خرمشهر و به درستی در “خونین شهر” اتفاق افتاد برای همیشه به یادگار میماند و نه  تنها برای نشان دادن روی زشت و وحشیانه جنگ بلکه نشان دادن آنجا که بزرگترین فضائل انسانی  بروز میکند.

سالهای سال است که از آن روزها میگذرد اما صحنه های آن هنوز برایم زنده است. سرعت حوادث، صدای دائم خمپاره ها و سرعت همه چیز و التهاب دائم شب ها و روزهای خونین شهر همه مانع از این است که همه اسامی و آدم ها و حوادثی را که شاهد و ناظر آن بودم را به یاد داشته باشم اما تا آنجا که ممکن بود نسبت به اسامی به یاد مانده وفادار بوده ام. اگر برای کسی اسم گذاشته ام به دلیل آنکه واقعا نام اوست.

تمام حوادث این فیلمنامه مبتنی بر واقعیات است و همانگونه که اتفاق  افتاده است نوشته شده مگر انجا که ضعف حافظه و یا ضرورت متن اقتضا میکرده است. آنچه نوشته شده واقعی است اما به هیچوجه کامل و جامع نسبت به آنچه در حماسه خونین شهر اتفاق افتاد نیست. همه چیز از زاویه چشم من دیده شده است و آنچه را در همه جای خرمشهر اتفاق افتاد ندیده است.

علت اینکه این خاطرات را به صورت فیلمنامه نوشته ام به این دلیل بود که شاید هیچ قالب دیگری گویا تر نبود. دلم میخواست این صحنه ها و شخصیت ها بیاد بمانند و فکر میکنم اگر من ننویسم هیچکس دیگری نخواهد نوشت.  

امیرحسین فطانت

 دانلود فیلمنامه

هرگونه بهره برداری تجاری از این اثر منوط به کسب موافقت نویسنده است

/ 1 نظر / 177 بازدید
abadanman

سلام کا. این عکسی که گذاشتی متعلق به همین آقای فطانت است؟