به یاد اولین فرمانده سپاه خرمشهر


به یاد اولین فرمانده سپاه خرمشهر
« محمد جهان آرا به روایت پدر شهید»

بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب سید هدایت جهان آراء خرمشهری، پدر شهید محمد جهان آراء هستم. بنده سیزده فرزند دارم که هشت تا از آن ها پسر و بقیه دخترند. ما از سال 1348 گرفتار ساواک بودیم. در اولین گروهی که در خرمشهر برای مبارزه با رژیم تشکیل شد، سه تا از بچه های من فعالیت داشتند. یکی سیدمحمد جهان آراء، دومی سیدمحمدحسین جهان آراء و سومی سیدعلی جهان آراء.
موقعی که این ها دستگیر شدند، محمد جهان آراء محکوم به یک سال زندان شد. حسین چون افسر وظیفه بود، نتوانستند او را زندانی کنند و از من تعهد گرفتند و آزادش کردند و علی هم چون سنش قانونی نبود آزاد شد و مرتضی نعمت زاده که پسرعمویشان بود، دو سال زندانی شد و یک عده دیگر از بچه ها که اسم هایشان به خاطرم نیست، شش ماه الی یک سال زندانی شدند و کلاً حدود بیست نفر بودند که همگی دستگیر شدند. کار این گروه فعالیت علیه دستگاه ظلم شاه و ساواک خرمشهر بود.
گروه دوم، گروه «منصورون» بود که محمد جهان آراء و سیدکاظم نعمت زاده که پسر برادر من است، در آن عضو بودند. این ها هم یک مدتی در خرمشهر فعالیت کردند و بعد دستگیر شدند.
بعد از گرفتن دیپلم سیدعلی جهان آراء در دانشگاه تهران و سیدمحمد جهان آراء در دانشگاه تبریز قبول شدند. سیدعلی در دو سالی که در دانشگاه درس می خواند، از طرف ساواک تحت تعقیب قرار گرفت و مخفی شد. محمد جهان آراء هم که در تبریز بود، تحت تعقیب ساواک قرار گرفت و ایشان هم به اتفاق عده دیگری زندگی مخفی را شروع کردند و ما بی خبر از آن ها بودیم. ساواک ماهی یک بار به خانه ما می آمد و تفتیش می کرد. هر مدرکی که ما داشتیم، مثل نوار سخنرانی و قرآن را می بردند و مرتباً از ما بازخواست می کردند که محمد و علی کجا هستند و خلاصه خیلی اذیت کردند تا اینکه دخترم صدیقه را با خاله اش به جرم مخفی شدن دو برادرش دستگیر کردند. ما به زحمت توانستیم بعد از بیست و پنج روز این ها را کمیته تهران پیدا کنیم.

موقعی که آن ها را (صدیقه و خاله اش) آوردند، دیدم لباس زندان تنشان است و هر کدام یک پیراهن به جای چادر بر سر گذاشته بودند. بازپرس به آنها گفت شما که مارکسیست هستید، چرا این بلوزها را بر سر گذاشته اید. من جواب دادم نخیر، این ها مارکسیست نیستند، بلکه مسلمانند و نمی خواهند شما موی سرشان را ببینید. بازپرس گفت شما اگر محمد و علی را به ما تحویل ندهید و نگوئید که کجا هستند، محال است که این دو نفر را آزاد کنیم؛ ولی این دو بعد از چهل روز آزاد شدند.
به هر حال این ها ما را خیلی ناراحت می کردند و ما چون مسلمان بودیم، وظیفه امان این بود که از دینمان دفاع کنیم. وقتی محمد و علی هم شهید شدند، من ناراحت نشدم، چون این ها واقعاً به هدفشان رسیدند. یک روز از سیدعلی نامه ای رسید، که در آن نوشته بود: آقا خواهش دارم اگر ساواک ما را گرفت شما وکیل مدافع برای ما نگیرید و شرح داده بود که اگر این کار را بکنید، وکیل مدافع از شما پول می گیرد و برای ما کاری انجام نمی دهد و اول حرف وکیل این است که می گوید بنویسید که ما پشیمان هستیم و ما نمی خواهیم بگوئیم پشیمانیم، زیرا راهی را که ما می رویم، درست است. علی را در شهریور ماه در اراک گرفتند و در تاریخ اردیبهشت 1357 شهید شد و ما بی خبر بودیم، زیرا که بعد از شهادتش، جسدش را به ما ندادند و ما در مدت این یک سال هیچ ملاقاتی با او نداشتیم. موقعی که انقلاب پیروز شد و زندانی ها آزاد شدند، ما منتظر آمدن او از زندان بودیم و نمی دانستیم که او شهید شده، به همین دلیل رفتم بهشت زهرا و عکسش را به آقایی که شهدای زندانی در ساواک را دفن می کرد، نشان دادم و بالاخره با کمک او متوجه شدیم که علی جهان آراء همراه با دوستش کریم رفیعی در قطعه 39 دفن شدند و ما به این صورت توانستیم قبرشان را پیدا کنیم و چون این ها هیچ حرفی در مورد فعالیتشان نزده بودند، زیر شکنجه شهیدشان کرده بودند. روحشان شاد.
سیدعلی در 22 سالگی شهید شد و پسر دیگرم سیدمحمد که 27 ساله بود با سقوط هواپیمای ارتش سی-130 به همراه سایر برادران در مهرماه 1360 شهید شد.
از ازدواج تا شهادت:
ما به محمد پیشنهاد ازدواج کردیم، ولی او می گفت که ما فعلاً مبارزه داریم و فرصت ازدواج نداریم. سرانجام در اثر اصرار ما با دختری که در دوران رژیم گذشته با خاله محمد در زندان همبند بود، ازدواج کرد. عقد ایشان در بهشت زهرا بر روی مزار برادرش سیدعلی جهان آراء انجام گرفت و تمام برنامه این ازدواج با پانصد تومان درست شد. سیصد و پنجاه تومان پول شیرینی و میوه دادیم و 150 تومان هم برای محضر خرج شد. پشت قباله ازدواج آنها یک جلد کلام الله مجید و یک جلد نهج البلاغه و تعدادی کتب دینی به عنوان مهریه ثبت شد. با وجود این ازدواج از فعالیت شهید محمد جهان آراء کم نشد و وقتی که در خرمشهر بودند، حتی 10، 15 روز یک بار هم به خانه نمی آمد، چون فرصت نمی کرد. بعد از شش ماه زندگی در خرمشهر، خانمش به تهران منتقل شد و در زمان جنگ و درگیری بود که خدا پسری به ایشان داد که بعد از دو ماهه شدن پسرش به تهران آمد و او را دید. کار و برنامه طوری بود که ایشان نمی توانست از خرمشهر به تهران بیاید و 40، 50 روز طول می کشید تا ایشان یک سفری آن هم برای انجام مأموریت (رسیدن به خدمت حضرت امام (ره) یا شرکت در جلسات سپاه) به تهران بکند. بله! محمد ازدواج و شهادتش واقعاً اسلامی بود. وقتی دوستانش به او می گفتند بنی صدر کارها را خراب می کند، محمد در جواب او می گفت: بنی صدر رفتنی است و انقلاب اسلامی ما به برکت اسلام هر چه جلوتر برود، اشخاص منافق و ضد انقلاب را شناسایی کرده و کنار می گذارد. محمد دیدش خیلی خوب بود. با این که درگیری در خرمشهر زیاد بود ولی خیلی استقامت می کرد و به پاسداران دلداری می داد. پاسدارهای خرمشهر می گفتند محمد فقط یک فرمانده سپاه نبود، محمد معلم ما بود، محمد، همه چیز ما بود و....

منبع: کتاب «حماسه مقاومت، جلد سوم»، به اهتمام: «بهمن دری اخوی- بهروز اثباتی- محمدباقر شمسی پور- محمد قاسم فروغی»، انتشارات «بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس- مدیریت ادبیات و انتشارات»، سال 1375، صفحه 212 و 213.

پایان

/ 1 نظر / 136 بازدید
سید محمد مهدی

گروه اولی که برای مبارزه با رژیم شاه تشکیل شد انجمن اسلا می نام داشت و محمد جهان آرا و یونس محمدی و دیگر دوستان عضو آن بودند ----- گروه دومی که تشکیل شد منصورون بود که محسن رضایی هم عضو آن بود و بیشتر کارهای چریکی انجام میشد ... بعد از پیروزی انقلاب هم هر کدام در سنگری مشغول انجام وظیفه شدند.