شهید سید عبدالرضا موسوی دانشجوی رشته پزشکی «فرمانده سپاه خرمشهر»

شهید سید عبدالرضا موسوی
دانشجوی رشته پزشکی
«فرمانده سپاه خرمشهر»

بعدازظهر روز جمعه هفدهم اردیبهشت ماه سال 1361 هجری شمسی، مصادف با سیزدهم رجب سال 1402 هجری قمری پیکر غرقه به خون و قطعه شده‌ای به ستاد معراج شهدای اهواز انتقال پیدا کرد. قبل از قرار دادن آن جسم متلاشی شده در سردخانه، مسئول ستاد معراج با قطعه‌ای کاغذ سفید، یک سنجاق و یک ماژیک سرخ رنگ سررسید تا مثل همیشه هویت شهدا را روی کاغذ بنویسد و به آن سنجاق کند. نگاهی به سرتاپای جنازه کرد.
قسمت پائین صورت به کلی از میان رفته و یک دست و پایش نیز قطع شده بود. شکم و سینه جسد هم با موج انفجار لهیده شده بود. دستش را جلو برد و لباسهای شهید را برای یافتن کارت شناسائی جستجو کرد، آرم مخملین سپاه پاسداران در زیر لایه ضخیمی از خون منعقد، نشان می‌داد که پاسدار است. کیف بغلی را بیرون کشیده در آن چند تومان پول و عکس زنی جوان و دختری حدوداً یک ساله به چشم می‌خورد، به اضافه بریده یک روزنامه که تصویر جوانی جذاب روی آن نقش بسته بود. صاحب آن عکس را می‌شناخت، سید محمدعلی جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر که هفت ماه پیش به شهادت رسیده بود، پس به احتمال قوی شهید از پاسداران خرمشهر است. کیف را با دقت بیشتری جستجو کرد و کارت کوچکی را از آن بیرون کشید که آرم دانشگاه جندی شاپور اهواز روی آن به چشم می‌خورد، وقتی مقابل عبارت نام و نام خانوادگی را نگاه کرد، خشکش زد، بغض راه نفسش را سد کرد، باورش نمی‌شد. همین چند ساعت پیش سوار بر موتور آمده بود عقب، تا برای انتقال مجروحین، آمبولانس تهیه کند و چون راننده‌ای در ستاد نبود، خودش شخصاً پشت فرمان آمبولانس نشست و رفت. یکبار دیگر به آن کارت دانشجوئی که با خون و قطرات اشک آغشته شده بود نگاه کرد، با زحمت زیر لب زمزمه کرد: سید عبدالرضا موسوی دانشجوی رشته پزشکی. نوحه معروف «محمد نبودی ببینی» را که بصورت سرود هم اجرا شده، کمتر کسی است که نشنیده باشد. نوحه‌ای که شعر آن توسط آقای «جواد عزیزی» از شاعران گمنام جنوب سروده شده است، و در اولین سالگرد آزادسازی خرمشهر در مسجد جامع این شهر توسط آقای کویتی پور اجرا شد:
محمد نبودی ببینی شهر آزاد گشته خون یارانت پرثمر گشته
موسوی آمد پی تو استقبالش کن، در کوی رضوان ………
این «موسوی» که از پی «محمد» رفته است کسی نیست جز «سیدعبدالرضا موسوی» فرمانده سپاه خرمشهر بعد از شهادت محمد جهان آرا.

فرمانده شهید سیدعبدالرضا موسوی در روز جمعه 29/1/1335 در خانواده‌ای متوسط در شهرستان خرمشهر به دنیا آمد.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در این شهر به پایان رسانید. به دلیل هوش سرشار و استعداد فراوان همواره دانش‌آموزی عالی در کلاس بود. بجز راه مدرسه و خانه و تلاش برای درس خواندن و یادگیری بیشتر، مشغله دیگری نداشت. اما با این وجود او هیچگاه خود را به کلی از همکلاسیهایش جدا نمی‌دانست و سعی میکرد آنها را رشد داده و در خود نیز رقابت کاذب را از میان ببرد. در سن 18 سالگی با معدل 58/19 دیپلم گرفت. در کنکور اعزام به خارج از کشور اول شد و در کنکور سراسری نیز شرکت کرد و درتمامی رشته‌های پزشکی دانشگاههای ایران قبول شد که ترجیح داد به دلائلی در دانشگاه تهران به تحصیل ادامه دهد. با ورود به دانشگاه حرکتهایش عمق و جهتی خاص پیدا کرد و رابطه‌هایش وسیع‌تر شد. به دلیل اینکه محیط دانشگاه را یک محیط غیر اسلامی و نفرت‌انگیز می‌دید ـ ظاهر روشنفکرانه و ارضاء کننده خصلتهای نفسانی ـ با اجاره خانه‌ای در جنوب شهر تهران و تحکیم رابطه خویش با توده محروم و زحمتکش، تصمیم به تشکل بچه‌های جنوب شهر گرفت و این نخستین مرحله جدی از فعالیت سیاسی رضا بود. پس از چندی جهت رابطه بیشتر با مردم، به دلیل شناخت بیشتر از ویژگیهای منطقه خود (خوزستان)، انتقالی گرفت و در دانشگاه جندی‌شاپور اهواز شروع به فعالیت نمود. در اواخر سال 55 مورد اخطار و تهدید به اخراج از طرف گارد دانشگاه واقع شد و به دلیل بی‌اعتنایی و ادامه فعالیت از دانشگاه اخراج و به خرمشهر آمد. در خرمشهر به کمک فعالین شهر سعی نمود تمامی افراد مبارز شهر را از هر گروه و قشر متحدکرده و یک انسجام و هماهنگی مابین آنها ایجاد نماید. به موازات رشد انقلاب اسلامی در کشور، او نیز در راه‌اندازی تظاهرات و درگیریهای خیابانی در خرمشهر و بسیج مردم و دعوت از سخنرانان مذهبی و تشکیل نمایشگاههای کتاب در مساجد و تکثیر و توزیع نوارها و اعلامیه‌های امام فعالانه می‌کوشید. در همین زمان او به رابطه تشکیلاتی با جوانان شهرهای خوزستان اقدام نمود و در خرمشهر نیز با اجاره خانه‌ای به عنوان خانه تیمی، فعالیت نیمه‌علنی را اختیار نمود، تا اینکه در جریان حکومت نظامی دستگیر شد و به زندان افتاد. در این مرحله شهید سید عبدالرضا موسوی قرآن و نهج‌البلاغه را زیاد می‌خواند و با تسلط بر زبان عربی مطالعات زیادی می‌نمود، بطوریکه گاهی اوقات روزانه 10 الی 11 ساعت کتاب می‌خواند.
در این مرحله به دلیل اهمیتی که نسبت به مبارزه مکتبی قائل بود به ارزیابی نقطه نظرها و دانسته‌هایش از مکتب پرداخت و با توجه به اینکه استادی هم نداشت به دلیل قدرت استخراج و جمع‌بندی فراوانش در زمینه بحثهایی چون: شناخت و فلسفه، منطق و متون اسلامی پیشرفت فراوانی نمود و سپس همین دستاوردهای فکری را بصورت تدوین شده در سلسله‌جلساتی چندماهه به دوستانش تدریس نمود. در اواخر پیروزی انقلاب شهید سید عبدالرضا موسوی بر اثر فشار مردم آزاد شد. او در وصف ایام حبس خود گفته است: «زندان برای انسان مانند آینه است. آنجا دیگر جو، محیط و دیگران نیستند که تو را به حرکت دربیاورند. هر کس که پایدار بماند، میزان اعتقادش به مکتب روش می‌شود». اولین فعالیت سیاسی- اجتماعی شهید موسوی بعد از پیروزی انقلاب شرکت در “ کانونی” متشکل از افراد مبارز و مسلمان شهر بود. با اعتقاد به کار تشکیلاتی جهت مقابله با ضدانقلاب، در همین دوران مدت کوتاهی را نیز در کانون فتح آبادان به تشکیل کلاس ایدئولوژی و تفسیر نهج‌البلاغه پرداخت. تا اینکه جهاد سازندگی خرمشهرتشکیل شد. او کار شبانه‌روزی خود را در قسمت تدارکات شروع نمود. با شروع فعالیت ضدانقلاب و نقطه اوج آن (چهارشنبه سیاه 58) رضا گرچه از صحنه‌گردانان قضیه نبود، ولی در درگیریها شرکت فعال داشت و معتقد به برخورد قاطع و نظامی با ضدانقلاب داخلی بود. بعد از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خرمشهر در سمت مسئول عملیات مشغول به کار شد و تا آبان‌ماه سال 58 در سپاه فعالیت می‌کرد. بعد از آن جهت ادامه تحصیل در سال پنجم دانشکده پزشکی به دانشگاه بازگشت و حدود “یک ترم” درس خواند. لیکن به دلیل ضرورت حضور او در شهر و سپاه بنابر پیشنهاد برادران دوباره به سپاه برگشت. در این هنگام به دلیل حساسیت اوضاع شبانه‌روز فعالیت می‌کرد و گاهی اوقات هفته‌ها به خانه نمی‌ر‌فت و به دلیل برخورد قاطع با افراد و گروهها و جریانهای سیاسی در خرمشهر با تهمتهای بسیاری از جمله ریاست‌طلب، قدرت‌طلب، بداخلاق، بی‌ادب، دگم و مرتجع و … روبرو شد که ذره‌ای تأثیر در تصمیم و عملکرد وی نداشت. شهید رضا موسوی در این مرحله از نظر روحی حالت معنوی عجیبی داشت و خواندن نماز شب را هم آغاز کرده بود و در تمام رفتارهایش پناه جستن به خدا مشهود بود. در این مدت او در شناسایی ضدانقلاب داخلی و افشای ماهیت وابسته آنها با شرکت در مصاحبه‌های تلویزیونی و توضیح رابطه آنها با رژیم مزدور عراق نقش فعالی داشت. با آغاز جنگ شهید سید عبدالرضا موسوی از اولین روزهای درگیری در مرز تا جنگ تن به تن در خرمشهر حضور داشت و در بسیج و هدایت رزمندگان نقش فعالی را عهده‌دار بود. تا اینکه در 16 مهرماه 59 در نبردی تن به تن با مزدوران عراقی زخمی شد ولی پس از مدتی استراحت دوباره به جبهه بازگشت و در سازماندهی مجدد سپاه فعالیت نمود و به دنبال آن به دلیل رکود جبهه‌ها جهت گذراندن یک دوره فشرده نظامی به اهواز رفت. در همین دوره بود که رضا با مصاحبه‌های تلویزیونی متعدد خود به افشای ماهیت بنی‌صدر و نقش او در سقوط خرمشهر پرداخت. پس از اتمام دوره و بازگشت به سپاه، باز هم به دلیل رکود جبهه‌ها تصمیم گرفت جهت صدور انقلاب و انعکاس آن در جبهه گسترده جهانی، در یکی از سفارتخانه‌های کشورهای منطقه خاورمیانه فعالیت نماید. وی سه تا چهار ماه را تنها به مطالعه پیرامون نهضتهای آزادی‌بخش منطقه پرداخت، ولی چون این دوران مصادف با فعالیت شدید ضدانقلاب (به شیوه ترور) و سقوط بنی‌صدر و متوقف شدن برنامه‌های وزارت خارجه و از طرفی نیاز سپاه خرمشهر به فرمانده جدید (پس از رفتن برادر جهان‌آرا به منطقه 8)، مجبور شد به سپاه بازگردد و در سمت فرماندهی به بازسازی مجدد سپاه بپردازد تا اینکه پس از 8 ماه فعالیت مستمر در سپاه نوبت به آزادسازی“ خرمشهر” رسید. در این رابطه شهید موسوی اقدام به سازماندهی برادران سپاه و نیروهای اعزامی در تیپ 22 بدر نمود و خود هیچگونه مسئولیت رسمی به عهده نگرفت و با گرفتن یک موتور مرتباً در خط مقدم جبهه به هماهنگی گردانهای مستقر در خط می‌پرداخت. بعلت فعالیت مداوم، در شبانه‌روز بیش از 3 الی 4 ساعت نمی‌خوابید و در اکثر گشتهای شناسایی مواضع دشمن حضور فعال داشت.
به همین دلیل چهره‌اش به شدت لاغر و تکیده شده بود. تا اینکه در روز تولد حضرت علی علیه السلام، جمعه 17/2/61 زمانیکه به سرکشی گردانهای مستقر در خط مشغول بود پس از آوردن آمبولانسی برای چند زخمی به دلیل خط آتش شدید دشمن، توپی در کنار او می‌خورد و براثر اصابت ترکش توپ، متلاشی شده و به لقاء‌ا… می‌پیوندد.
گوشه‌ای از خصوصیات اخلاقی شهید سید عبدالرضا موسوی
شهید موسوی با هر پدیده و مسئله‌ای با یک دید عمیق و تحلیل مشخص برخورد و عمل می‌کرد.
مثلاً در مورد درس خواندنش و از همه مهمتر برخوردش با قضیه جنگ، آن را با تمام وجود لمس می‌کرد و ربط منطقی بین جنگیدن و حاکمیت مستضعفین جهان را در ذهن داشت. دقیقاً معتقد به کار تشکیلاتی بود و رعایت اصل «عدم انتقال اطلاعات تشکیلاتی به افراد خارج از تشکیلات» را بدیهی‌ترین اصول حاکم بر یک جمع می‌دانست. خواندن روزنامه و آگاهی یافتن از مسائل جامعه از ویژگی‌های بارز او بود، بطوریکه گاهی تا ساعت 2 نیمه‌شب به این کار ادامه می‌داد. به امام خمینی علاقه عجیبی داشت و همیشه پیامها و سخنرانیهای امام را مطالعه و پیگیری و تحلیل می‌نمود و همه اوقات با یک حرمت و حسرت خاصی نسبت به امام از ایشان یاد می‌کرد و اطاعتِ کامل خویش را نسبت به فرامین امام ابراز می‌نمود. درمقابل تمامی جریانها و مسائل انحرافی از قاطعیت اصولی برخوردار بود. از برچسب زدن و قضاوتهای پیش‌ساخته نیز زجر بسیار می‌کشید. در رابطه با جبهه ضدانقلاب معتقد به برخورد قاطع و نظامی بود. در زمینه ویژگیهای بارز اخلاقی او مختصراً میتوان از تواضع، متانت، آرامش و مدیریت عالی در برخورد با مسائل، اخلاص و ایثار فراوان در کارها و برخورد دلسوزانه با مشکلات، شجاعت و فداکاری در میدان عمل و رزم، خستگی‌ناپذیری و پشتکار فراوان در کارها و اخلاق و خلق و خوی خوش و گیرای وی نام برد. یکی از خصوصیات شهید سید عبدالرضا موسوی روحیه شهادت‌جویی و انتظار وی بود که پیوسته در دعاها طلب شهادت می‌نمود و مکرر تکرار میکرد که «من قبل از فتح خرمشهر شهید می‌شوم» و این مسئله دقیقاً در سپاه و برخوردهای خانوادگی او مشهود و محرز بود تا زمینه قبلی شهادت خویش را در آنها بوجود آورده باشد. مثلاً با خرید وسائل خانه همیشه با شک و تردید برخورد می‌کرد. در شب شهادتش در چادر فرماندهی به شدت ناله می‌کرد و نهج‌البلاغه و دعای کمیل و قرآنی را که همیشه به همراه داشت می‌خواندو سرانجام در نزدیکی جاده اهواز - خرمشهر (کیلومتر 20 خرمشهر) به لقاءا… پیوست. وی می گفت: «به راستی که شهادت حد نهائی تکامل و اوج سعادت انسانی است. استمرار خط سرخ شهادت، به عنوان مشی اساسی سپاه، با خون برادران پرتوانتر و خونین تر گردیده است. زیرا برادران با پذیرش آگاهانه شهادت بر شکست مهر باطل زدند.» شهید در جای دیگر گفته: «امروز شهیدان، مشعلهای فروزان و گرمابخش هستند که گرمای امید و نور هدایت می‌افشانند تا با هدایت آنان، تن های مرده و فکرهای خام از گرما به حرکت درآیند. …… خدایا، خداوندا، روح ما را بی تاب شهادت گردان، تا پیام پرطنین شهیدان را دریابیم و از زنجیر اسارتی که بر خود پیچیده‌ایم آزاد گردیم.»

بخشی از سخنان شهید موسوی
«ما برحقیم و از مکتب و انقلاب و میهن خویش دفاع می‌کنیم و قطعاً پیروز خواهیم شد، اگرچه همه ما کشته شویم، ولی با شهادت خویش، پایداری و سازش ناپذیری مکتب و انقلاب خود را در تاریخ ثبت خواهیم کرد.» «امروزهمه، اسارت ما را می‌طلبند و این ما هستیم که باید انتخاب کنیم، یا سلاح ایمان و شهادت و مقاومت و یا از دست دادن حیثیت و شرافت و عزت و کرامت و آزادی و استقلال خویش را و امروز تنها خط شهادت طلبانه به عنوان استراتژی اساسی و اصلی انقلاب، تداوم بخش خروش انقلاب است. زیرا در این استراتژی، نیروهای اصیل و پاکباخته فدا می‌گردند تا ارزشهای متعالی انسانی و الهی استقرار یابند.» «باید خویش را از قید تمامی آلودگیها و منیت ها آزاد سازیم و در حقیقت، به وجهه اساسی جهاد که مبارزه و کوشش در جهت تصحیح وجودی و نزدیکی و انطباق بر معیارهای انسان ساز اسلام است، روی آوریم و بدانیم که بالاترین جهادها، کوشش بی ریا و فداکاری بی نام و نشان و خدمتهای مخلصانه و مومنانه است. بی اینها هیچ گونه لیاقت و صلاحیت امری را متصور نباشید.» «اگر اصلی ترین موضوع که محور عمل و نیت ماست خدا باشد، جبهه و جنگ بهترین میدان عمل جهت شناخت درونمان است که تا چه اندازه شرک آمیز با مسائل برخورد می‌کنیم و خود را ارزیابی کنیم. این شرایط و حضور در جبهه و جنگ را اگر درک کنیم و معنا و مفهوم واقعی و فعال و خدائی خود را بازیابیم، به حرکت ما جهت و شتاب الهی می‌بخشد.» «درود بر شهیدانی که راه شهادت خویش را پرالتهاب و با اشتیاق گشودند و آن را سربلند و سرخ به پایان رساندند و کربلای بستان و سوسنگرد را رنگین و سرخ فام نمودند. اکنون سپاه ما به این شهیدان افتخار می‌کند، زیرا شهادت فخر اولیای ما بوه است. امروز، به بزرگداشت مطهران جاوید و سرافرازی ایستاده‌ایم که با تقدیم هستی خویش نظر به وجه الله دوخته اند و از ظلمت و حجاب زندگی رهائی یافته و به حد نهائی تکامل گام نهاده اند.» دلا بسـوز که سـوز تو کارها بکنـد نیـاز نیم شبـی دفـع صد بـلا بکنـد عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صدجفا بکنـد ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هرآن که خدمت جام جهان نما بکند
نامه شهید موسوی خطاب به همسرش
به همسر مهربان و فداکارم و به فرزند کوچکم ضمن سلام، امیدوارم که حالتان خوب باشد و نگرانی نداشته باشید. همسر مهربانم ای شکیبا! یک انسان مومن، مسئول در برابر جامعه و متعهد رسالتی برای مردم و مجاهد راه خدا باید زندگی فردی اش را بر دو اصل منفی استوار کند تا زندگی اجتماعی و اعتقادی اش بر اصل مثبت پایدار بماند. اول، نداشته باشد تا برای حفظ آن محافظه کار نگردد. دوم، نخواسته باشد تا برای کسب آن نلغزد و ضعف نشان ندهد و به عبارتی، پارسائی و قناعت او پشتوانه استقلال و آزادگی و دلیری و پایداری اوست. و خوشحالم که به هر حال تو همواره، نه تنها از نداشتن نرنجیده‌ای بلکه همواره جلوه نخواستن بوده‌ای و اینکه شرایط روحی عمیقی در سایه بی فاصله بودن حیات و مرگ فراهم شده است، نداشتن را به معنای دور بودن از روزمرگی ها و ضعف و ذلت مصلحت پرستی زندگی. و نخواستن را در شکل اوج و عدم وابستگی، به خوبی حس می‌کنم. مفهوم و مرادم تنهائی است. تنهائی ای که سبب گردد تا روح انسان از سطح رابطه های عادی و روزمره بالا رود و از جاذبه های معمولی خارج گردد و اوج گیرد و به میزانی که انسان از سطح معمولی اوج بگیرد، به خلوت و تنهائی می‌رسد. آنچه که انسان را متعالی می‌کند و به تنهائی و رنج بزرگ و پرافتخار تنهائی می‌رساند حسابرسی مدام، بازگشت به خویش، خودآگاهی انسان و به عبارتی کسب یک آگاهی وجودی و درونی است و به میزانی که انسان اشتغال ذهنی و روانی پیدا می‌کند و یک رابطه ماورائی را برقرار می‌کند و می‌یابد، رابطه های روزمره اش کم می‌گردد و تنها می‌شود و از مدارهای قدرت و جاذبه های کاذب و غیرتوحیدی بیرون می‌رود و آزاد و رها و شکیبا و پرتوان و مهیای پذیرش رنجها و هول و هراس ها و دردها و لذتهای بزرگ می‌گردد. همسر فداکارم! اکنون به خوبی می‌دانی که مرادم از تنهائی، یک تنهائی ناشی از جبر تحمیل بر یک انسان مجبور و مقید و یا یک تنهائی انسان افسرده و شکست خورده و دارای عقده های حقارت روحی و اخلاقی و غیره، که تنهائی مبتذلند و بی اعتبارند، نیست. زیرا در چنین حالتی فرد برای رهائی از خویش، خودبخود به همه عواملی تکیه می‌کند و تقویتشان می‌کند که موجب مقاومت بیشتر وی در برابر تأثیر تنهائی می‌گردند. برخی دائماً به کسی که دوستش دارند فکر می‌کنند. این کار، به یک صورت، تنهائی آنان را تخفیف می‌دهد و آن را برایشان پر می‌کند. همسرم! اینان به اندازه وحشت مرگ از تنهائی می‌هراسند زیرا در آن، خود را عاجز و خوار و ذلیل می‌یابند که لحظه‌ای یارای مقاومت و ادامه را ندارند و خود را پوچ و خالی و سرگردان و هراسان می‌یابند و این است که علیرغم اینها، عوامل پرکننده و آرام کننده خیال بعد از مدتی اثر خویش را نیز از دست خواهند داد. و از این به بعد اینگونه افراد دچار یک خلاء روحی و یک بی وزنی تمام و مطلق می‌گردند و خود را ذره‌ای رها و معلق می‌یابند و می‌بینی که چقدر وحشت و هول گسترده‌ای است. اما محبوبم! برای کسی که تنهائی متعالی را درک کند و به لذت آن رسیده باشد، تنهائی دیگر مترادف هول و هراس، فقدان و از دست دادن نیست، که اینها همه را مشتاقانه برای رسیدن به «تنهائی» خود به کنار می‌نهند و دور می‌ریزد. می‌دانی چرا؟ زیرا دغدغه خواستن و داشتن را به درود گفته است. دغدغه همه چیز را مگر یکی و این است رمز رهائی و اخلاص و لذتِ تنهائی. و این همه آزادی و رهائی و اخلاص و اطمینان و سبکبالی را جز به یاد آن یکی «ذکر خدا» نخواهد یافت و بی یاد او برایش حاصل نخواهد شد. آری، همسر مهربان و فداکار و شکیبا و محبوبم! تنها یاد خداست که تنهائی را لذت و غرور می‌بخشد و انسان را به نخواستن و نداشتن می‌خواند تا پایدار و دلیر و آزاد بماند و تو، کمک کن تا نخواهیم هیچ چیز را که «الا بذکرالله تطمئن القوب».


وصیت نامه شهید سیدعبدالرضا موسوی خطاب به همسرش

پنج شنبه/9 بهمن/59
»الذین آمنو و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندا… اولئک هم الفائزون، یبشرهم ربهم به رحمه منه و رضوان و جنات لهم فیها نعیم مقیم خالدین فیها ابد عندا… عنده اجر عظیم«
همسر عزیزم! رنج و درد بزرگ من این بود که برخلاف تو هرچه فکر کردم، دیدم هیچگاه در این مدت نتوانسته‌ام همراه و همسر خوبی برای تو بوده باشم. صحبتهایت به من دلداری داد و بر امید و شوقم افزود و از آن طرف به بعد بود که دیگر دوریتان و جدائی از شما برایم سنگین نیامد و می‌دانم تو با این حرفها و با این همه تاکید از لذت و راحتی در کنار هم بودنمان گذشتی و محرومیت و رنج و فداکاری را پذیرفتی و بی شک شما (تو و فرزندم) که زندگی و لذت و راحتی و همه چیزم هستید، باید فراموش می‌شدید تا من بتوانم رها شوم و به راهی پرافتخار گام بردارم و چگونه خدا را سپاس بگذارم در زمانی که امتحان فرا رسیده است و ابتلا و محنت آغاز شده است. با ایمان و اطمینان به تو هر بندوباری را از پا و دوش خویش آزاد و رها می‌بینم و تو مرا در رستن از چاه و چاله و بیراهه یاری دادی و اکنون دغدغه از دست دادن چیزی را، حتی تو و فرزندم، از دلم بیرون کشیدی و ناچارم نساختی که از شریف ترین موهبت خدا، یعنی «شهادت» روی برتابم بلکه یاری فراوانم رساندی. همسر عزیزم! تو همیشه برایم مایه امید بوده‌ای و یار تنهائی و غربتم. اما محبوبم! اگر کسی بخواهد برای خدا خود را فدا کند، یا برای رهائی مردم، اسارت و مرگ خویش را بپذیرد و برای برخورداری محرومان باید محرومیت را بر خویش هموار سازد و در این راه زن و فرزند اویند که نخست فدا می‌شوند و در اولین قدم، این تویی که باید بار سنگین و شکننده را پس از من بر دوش برداری و من اکنون به داشتن تو خوشحال و امیدوار و سرافرازم. همسر عزیزم! صدیقه مهربانم! اینک که به تو می‌اندیشم و بیشتر از لحظه های دیگر امیدوارم که همچنان سخت و استوار و با ایمانی لبریز یقین و اطمینان و دلبندی به وعده های خداوند، مسئولیت فاطمه را که امید و جان و علاقه‌ام بوده، و فرصت آن را نیافتم که مدتی آن را خوب ببینم و اولین تجربه خویش را شروع کنم، بر دوش برداری. همسر محبوبم! صدیقه صبور و آرام و مهربانم! چه سفارشی می‌توانم به تو داشته باشم؟ امیدوارم تو با از دست دادن من، هیچکسی را از دست نداده باشی و مخصوصاً آنطوری که مرا می‌شناسی امیدوارم که نبود من خلائی در میان داشتنهای تو پدید نیاورد. صدیقه عزیزم! از تو سخن گفتن هیچگاه برایم بس نیست و می‌دانی که هرگز چنین سرنوشتی را برای تو و فرزندم دوست نمی‌داشتم. هیچگاه دوست نمی‌داشتم نهالی را که هنوز پا نگرفته و غنچه‌ای را که هنوز نشکفته است در تنهائی رها کنم. امّا عزیزم، تو خود خوب می‌دانی من قبل از اینکه به تو و فرزندم متعلق باشم به انقلابم و به راهی که مرا در ادامه اش سخت یاری داده‌ای متعلقم و تو بارها و بارها اسباب رهائی ام را از قیدهای نفس فراهم نمودی و به راهم داشتی و این است که در عین حال که سخت به تو و فرزندم عشق می‌ورزم و دوستتان دارم ولی به راهی که رفته‌ام بیشتر دل بسته‌ام. آری هرچند دور ماندن و غربت تنهائی دردناک است ولی در عوض من به یاری خدا در راه طولانی سراسر افتخار را گشوده‌ام و به لطف خدا و یاری و کمک فراوان تو از دغدغه شما خود را رها حس می‌کنم. از خدا می‌طلبم تا وقتی که در صحنه پیکار حق و باطلم هیچگاه عشق به تو و فرزندمان لحظه‌ای بر انتخابم پرده نیافکند و مرا از صحنه افتخار بیرون نبرد. اکنون که وصیت نامه‌ام را خطاب به تو به پایان می‌برم امیدوارم که نبودن من هیچ کمبودی برای تو و فرزندمان در زندگی پدید نیاورد. وفای محکم و دوستی استوار و روح پر از صداقت و پاکی تو را فراموش نمی‌کنم.
خداحافظ - رضا
منبع: آرشیو اطلاعات شهید موسوی در مرکز فرهنگی دفاع مقدس - خرمشهر

/ 1 نظر / 321 بازدید
مهدی

کاش شهدا زنده بودند و می دیدند که خرمشهر آزاد شد اما آباد نشد!!! فقر و بیکاری و گرسنگی مردم خرمشهر ربطی به دشمنان خارجی نداره کاش شهدا زنده بودند و می دیدند وضعیت بحرانی شهر که از زمان جنگ هم بدتر هست